نقدی بر دو شعر از عماد شوشتری و محسن اکبر زاده( نقد
)
در فلس های ماهیان
آسمان که زل می زند به من
ستاره ها خوابیده اند
و موهای پریان
رنگ به رنگ می شوند
تا این رشته ی سپید
از بناگوش تو بروید
و کشتی ها سرگردان مسافری باشند
که فکر می کرد می میرد
ـ در فلس های ماهیان نوشته ام را بخوان
((ماهی کوچکی که از زندگی می گریزد
تنها در دهان نهنگ به آرامش می رسد ))
حالا چشم در چشم
دریا را می کشم به حوض خانه مان
و بوسه ای می نویسم
که تا همیشه بر لبانت بنشیند
عماد شوشتری
با سلام خدمت دوست شاعر عزیز آقا عماد
اما بعد
در شعر در فلس های ماهیان همه ی عناصر و اجزا’ از کلمات گرفته تا هارمونی برای خلق فضایی دریایی دست به دست هم می دهند تا سرایش را دارای فرم قابل تمایز نمایند و این نکته ای خلاف آمد شعر یومیه معاصر امروز است.
آنچه شاید باعث فروکاستن شعر معاصر به متونی غیر خواندنی و در تیراژ هایی زیر 1000 نسخه گردیده بیشتر به علت تمسک بی قید و شرط و بی واکاوی نسبت به متون و نظریه هایی ادبی ست که می توان با فاکت آوردن از فقط چند تا از آنها هر ناروایی را صحیح و اصیل وانموده کرد و احتمالن جمله آوردن از شاعرانی گرانسنگ چون نیما هم در این میان مشکل ساز شده و مزید بر علت که مثلن :
در هر بی نظمی هم نظمی وجود دارد.
عرض به حضور آقا عماد که مشکل اساسی کار و بار ما بر می گردد به نبود شارح که در موقعیتی روزآمد و ژرف کاو به تبیین و تفسیر و پالودن نظریات و نقد و بررسی آثار تولیدی ادبی برآید.
شعر شاید بیش از هر هنر دیگری به معماری شبیه تر باشد و شاعر به معمار.
شاعر باید از هنر آرایه بندی و چیدمان هم بی بهره نباشد. یعنی با مقداری کلمه و صوت و ... بهترین چیدمان را ارائه کند نه مثل خیلی از آثار کسالت بار که بی بهره از حتا نظامی سلیقه ای همه گونه ابزار و لوازمات یک منزل (بیت) را به امان خدا و به علاوه ی لوازمی کارگاهی و صنعتی و فنی درهم در یک محیط بریزد.
برگرم به خود شعر.
ایماژها و استعاره ها در شعر شما کاربرد مناسبی یافته اند و از این فن خوب استفاده می کنی. کمتر به ترکیب سازی پرداخته ای و بیشتر در این میان فضای ترسیمی با تکیه بر دریا در پی القای مفهوم و سخن به مخاطب اند:
و کشتی ها سرگردان مسافری باشند
که فکر می کرد می میرد
در فلس های ماهیان نوشته ام را بخوان
شاعر در خلق این فضای استعاری دریایی چون الهه یا نیمه خدایی برکشیده می شود و دستی در عرب و عجم و بر و بحر می یابد. اصلن کی گفته و کی این نسخه را پیچیده که روایت از جانب یک دانای کل سامان داده نشود؟ چرا باید راوی بمیرد؟ و چرا راوی باید تبدیل به نیمه خدایی باستانی و اساطیری یا مدرن نگردد که بسیاری از امورات حوزه مربوط به خود را در ید قدرت داشته باشد. آیا چنین رهیافتی آگاهی و شهود و دانایی را هدف قرار نداده؟ و ما را در این بیراهه ای که هستیم هبوط نداده؟ در نظر بیاور موقعیت ادبیات دانای کل سعدی را از که از منظر دانای کلی و پس از سفرهای متمادی و هجران و تجارت و عشق و ... کلن تمامی شئونات زندگی یک انسان و فرهیخته قرون پنج تا هشت به دست آمده .
من نمی گویم شاعر باید فیلسوف باشد و موافق تغییر کارویژه های این دو با هم هستم. اما شاعر در هر دورانی چه بر ارض چه بر مریخ و مشتری باید فرهیخته و دانا باشد.
کار شاعر تقسیم آگاهی زیبایی شناسانه است و کار ایدئولوگ ها تقسیم – تبدیل و تغییر آگاهی ست که فرایندی سیاسی ست.
شاملو در اوج سیاسی سرایی حواسش به جاست که شعر را به اسلحه تبدیل نکند:
- من شعر می نویسم یعنی
من دست می نهم به جراحات شهر پیر
یعنی من قصه می کنم به شب از صبح دلپذیر
در فلس ماهیان تجربه ای اشراقی ست که پس از سفری اشراقی حادث می شود. و چنین است که شاعر می تواند زمان ها را بشکافد و در بندرگاه هایی ناشناخته سیر کرده و در میخانه هایی نرد عشق با شاهدانی از چند قرن ماضی ببازد. کاری که براهنی در رمان ازاده خانم و نویسنده اش انجام می دهد و به زنی به نام آزاده در تمامی اعصار قبلی و در تمامی کالبدهاو ابدانی که بوده عشق می ورزد از چئترآزاد و چهرآزاد و شهرزاد تا آزاده ی تبریزی و تا نهایت همسر خودش و آن شخصیت مونث قصوی روسی آزاده مانند در کنار ولگا.
و این چنین است که قصه خواندن یا شعر شنیدن کم از سفر کردن نمی شود.
با تشکر
امید حلالی 16 خرداد 85
شعری برای خودم و کفش های خسته ی اردیبهشتی ام
به نيمكت
و ساعتي كه به هم عشق ورزيديم
سلول هايي از ما مي ميرد ، سلول هايي از ما زاده مي شود
و دوام مي آوريم
تمام پياده روهاي (( باغ معين )) را
نگاه كن
درخت ها چه انعطاف عجيبي دارند
با جني كه در موهايم سپيد مي شود
در فصلي از گيسوان تو برف
و پرندگاني كه بهانه مي گيرند
اين شرجي
هر روز
هر صبح كه عصرها و اطلسي ها را بيشتر دارم
كيفم را پر كنم از كتاب ها و صفحاتي از ارديبهشت
كه در مرور تو و
لبخند فارسي جا مانده روي ميز
مي دانم
گلدان ها كنار همه چيزند
حتي با پيرهني از هميشگي ام
روي رف
تا انتهاي خيابان طالقاني
عاشق چشمي نبوده ام
مي دانم
چقدر در احتمال تو بودن خوب است
و ديگر
دنباله ي هيچ زني
مرا به خنده نمي اندازد
محسن اکبرزاده
همانطور که می دانی غزل در لغت به معنای مغازله با زنان است. حال بعضی و در ادواری معبود یا محبوب را به جای آن نشاندند و اتفاقن به ترکیب های خوبی هم دست یافتند. و البته آنانکه این قالب را محمل طرح مضامین دیگر کردند آنچنان توفیقی به دست نیاوردند. حتا همان دوستانی که هم حال نیز به این کار مبادرت می کنند.
در شعر معاصر ایران پس از تغییر فرم کار مضامین عاشقانه از شعر کلاسیک را کمتر کسانی اقتباس کردند. شاعران معاصر در لفافه هایی از روشنفکری و مسئولیت و تعهد اجتماعی و سیاسی - آنگونه که برای خود قائل بودند- غزل گویی در فرم نو را به نوعی برای خود عار می دانستند.
در کار نیما چندان از این تهورات عاشقانه خبری نیست. شاملو پس از سیاسی کاری محض و چندین تجربه ناموفق سیاسی نویسی آیدا را در آینه دید و زن را به یاد آورد!
و فروغ زن و نگاه زنانه را به میدان آورد . زیرا قبل از او شعر فارسی شعری مذکر بود و حتا زنان معدودی نیز که شعری از آنان باقی مانده لحن و تیپی مردانه دارند - در نظر بیاور زنی را که لباس مردانه بپوشد و مدل مویی مردانه برای خود اختیار کند- که بیشتر اهمیت کار فروغ به این دلیل است.
به هر حال این میراث بر زمین ماند و کمتر کسی از آن سهمی برگرفت و سودی جست.
چرا؟
ما در ابراز عواطف مان زبانی الکن داریم. خاصه عواطف عاشقانه. حتا یک پدر ایرانی انچنان که باید حتا به فرزندش ابراز علاقه نمی کند برخلاف آنچه که در دلش می گذرد و همیشه قائل به حفظ حریم ها و خط کشی ها برای خودش و پرستیژ پدرانه اش است. و در گوشی بگویم اکثر روابط عاشقانه حداقل آنچنان که من در دور و اطراف سراغ دارم با ابراز علاقه زن آغاز می شود. - خارج از این قاعده ی اساطیری که: زن = اغوا
تا یادم نرفته این سطر پدر - فرزندانه را از رضا بختیاری اصل بیاورم که شاید همه ی سهراب ها و سیاوشان را در خود نهفته دارد:
- و تو پدر امپراطوری هستی سوار بر اسبی گچی
که بر سرزمینی به وسعت یک خانه حکم می راند!
بگذریم.
فضای شعری شما در بافتی عاشقانه اتفاق افتاده - این شعر- همین نوعی جسارت و اگر اغراق نکنم حماسه است.
بله . عشق حماسه است. حماسه ای ست اصیل و بدیع و با اصالت که ابزار و لوازمش بجای سنان و خنجر و گرز و شمشیر و بمب اتم . نیمکت های چوبی و گلدان ها و لبخند و گیسو و پرنده باشد.
شاعر نباید از حرف عاشقانه زدن ابا کند . اگر فلاسفه وظیفه شان تعبیر جهان و در نهایت تغییر جهان است. شاعر هم یگانه وظیفه اش رهنمونی انسان ها به سمت چشم انداز های لایتناهی زیبا و صمیمی و باراور عاشقانه است.
چه وظیفه ای بالاتر از تلطیف جهان می توان متصور شد برای کسی ؟
سطر نخست شما دارای برائت استهلال یا همان خوش اغازی ست.
به نیمکت
و ساعتی که به هم عشق ورزیدیم
نوعی مراسم قسامه یا قسم دادن است. برای دو دلداده. نوعی ایین است. شعر عاشقانه سرودن در پاکی و صداقت محض مولف اتفاق می افتد. حتما باید لایق باشی که چنین رخصتی از طرف الهه گان شعر به تو داده شود و سپس شعر عاشقانه گفتن یا شنیدی درآمدن به آیینی تازه است.
هر صبح که عصرها و اطلسی ها را بیشتر دارم
شاید بیشتر دوست دارم! البته مراد باشد
قوت شعر عاشقانه در صریح بودن و صمیمیت اش است و البته من چندان با عنصر تمنا کاریم نیست حتا تهدید معشوق را بیشتر از تمنا دوست دارم . آنچنان که در شعر وحشی بافقی:
روم به جای دگر دل دهم به یار دگر
هوای یار دگر دارم و دیار دگر
خبر دهید به صیاد ما که ما رفتیم
به فکر صید دگر باشد و شکار دگر
عنصر تمنا پارامتری اساسی برای شعر عارفانه است که بحثی دیگر دارد
زیاد نوشتم و امیدوارم که زیاده گویی نکرده باشم. حیفم آمد این بیت قیصر امین پور را هم ننویسم که جدا قشنگ است و همین تک بیت ها حتا برای مانایی کسی کافی ست:
لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست
لبخند بزن خنده ی گل زیباست
امید حلالی