قانون و انعطاف ( یادداشت
)
امید حلالی : وقتی که با نخستین پرواز اول صبح - در میان آسیمه سری و دل در کف دست نهادگی مسافران - اهواز را به مقصد پایتخت ترک می کردیم بنا به تاکید کادر پرواز تلفن همراه را خاموش کردیم اما در میانه ی راه آنگاه که شعاع های بامدادی تلالویی به ابرهای فراز کوهستان بخشیده بود دیگر نمی شد بر آن حس غریب برای روشن کردن تلفن و عکس گرفتن از آن منظره بدیع و لحظه ی ناب نایاب طلوع غلبه کرد.
اول مهماندار را زیر چشمی پاییدم و بعد - قانون شکنی - کردم برای ثبت آن کرشمه از بکریت هستی در قالب قابی کوچک. به بغل دستی ام گفتم راستی فکر کرده ای اگر انسان انیمیشن را نمی ساخت و طبیعت را از چشم خانه سینما نمی دید در مواجهه و تجربه چنین صحنه هایی حتم قالب تهی می کرد؟
چرا که انسان بدون سینما و تکنولوژی را توان ایستادن در فراز نیست و شاید از این جهت باشد که در ادبیات کلاسیک و پیش از انقلاب صنعتی این همه غبطه و حسرت نسبت به باد صبا و پرواز و پرنده خورده می شود. بعد حسابی جای مرحوم اسماعیل فصیح را خالی کردیم که اغلب رمان هایش با یک سفر هوایی شروع می شد. حال که از انیمیشن گفتم و ناخنک زدنی به اندازه یک آن به حریم قانون و مقررات - حتا به اندازه روشن کردن تلفن همراهی در حریمی ممنوعه یا آن خبر تاسف انگیزی که بر خروجی ها آمد که دختر 13 ساله عربستانی را به جرم آوردن تلفن همراه به مدرسه قرار است که شلاق بزنند - حیف است که به همین مناسبت از کاراکتر «بازرس ژاول» در بینوایان ویکتور هوگو نگویم ، هم او که چون شبحی سایه به سایه و منزل به منزل به دنبال ژان وال ژان می آمد که به اجبار برای رفع گرسنگی قرصی نان دزدیده بود و پس از به زندان افتادن و گذراندن نوزده سال زندان با اعمال شاقه گرفتار تعقیب «بازرس ژاول» شده بود. او حتا پس از دزدی از خانه اسقف و تغییر مسیر به سمت نیکوکاری و ارتقاء اجتماعی تا مرحله شهردار شدن نیز از این کابوس رهایی نمی یابد.
همه ما کودکان دیروز و بینندگان آن سال های بینوایان ، از همان لحظه ی اول از بازرس ژاول نفرت داشتیم تا آنکه بازرس خشک و انعطاف ناپذیر ، نماینده انسان ها و مجریان بی عاطفه و گرفتاران عقل محض و ساعت کوکی وار سرانجام خسته و ناتوان از تغییر خودکشی می کند.
بینوایان و اتفاقات پیرامون آن البته بدیل دیگری در ادبیات داستانی دارد که شاید «جنایت و مکافات» نوشته داستایوسکی نویسنده شهیر روس باشد. در آن قصه اما «راسکولنیکف» بنا بر انگیزه هایی پیچیده که خود از تحلیل آنها عاجز است پیرزن رباخواری را به همراه خواهرش به قتل می رساند و پول و جواهرات وی را سرقت می کند اما از خرج کردن آنها ناتوان می شود.
راسکولنیکف با احساسات درون - وجدان / بازرس ژاول باطنی- خود درگیر می شود و به همه کس ظن و گمان پیدا می کند. او به ترغیب سونیا دختر تن فروش که برایش نماد معصومیت و پاکی ست به گناه خود اقرار کرده و در سیبری زندانی می شود - / شاید آن رابطه ای که بین ژان وال ژان و مادر کوزت دخترک یتیم وجود دارد و به لطف سانسوری به موقع، آن رابطه در خیال مخاطبان معصوم جهان کودکی ها همچنان مبهم و مرموز و کشف ناشدنی باقی می ماند /
و اینجاست که آن سخن آلفرد کاپو معنی پیدا می کند که : « هر جامعه ای دو نوع دشمن خونی دارد. دسته ای که به قانون پشت پا می زنند و دسته دیگر کسانی که با دقت بیش از حد آن را اجرا می کنند »
آری نماد مطلق آن دسته دیگر در سخن بالا بی شک بازرس ژاول است که روح شریر و بلاهت وارش از فرط جدی بودن علاوه بر ژان وال ژان به دنبال ما نیز به عقوبت هر لغزش کوچک و قابل ترمیمی می آمد و می آید. لغزش ها و گناه هایی قابل جبران که ارثیه ی آدم ابوالبشر برای ذریه خود است و آن گونه که ابلیس به «سکن/ نام عبری» که از بس برای ارشاد خلق موعظه و نوحه گری کرد «نوح / عربی» نامیده شد پس از توفان عالم گیر فاش ساخت که ابزار او برای فریفتن خلق در سه چیز است : کبر که ابلیس در برابر آدم ورزید ، حرص که آدم را با همه برخورداری از نعمات بهشتی به سمت میوه ممنوعه و در نهایت هبوط کشاند و حسد که قابیل را به کشتن هابیل فرمان داد.
مجری بی چون و چرای مقررات بودن هم شاید به اندازه قانون شکنی پر آفت باشد که «المامور معذور» یا آنکه: «به من مربوط نیست ، مشکل خودتان است!» خیر. بیایید این دو جمله را در قاموس رفتاری خود خط زده و باطل کنیم . اصلاح جامعه در همیاری و وظیفه شناسی و وجدان کاری ست و تعابیر صحیح تر آن است که :«المامور مسئول» و «می توانم به شما کمکی کنم؟»
و سعادتمند آن کس که نه با انعطاف ناپذیری ژاول که با توشه ای از عشق به دستگیری ژان وال ژان از رمان و جهان بینوایان بیرون آید ، سعادتمند همه آن روزنامه نگاران ، معلمان ، پلیس های راهنمایی و رانندگی و ...